تغيير کاربری
بدينوسيله به اطلاع میرساند ![]()
پستهای قبلی حذف شد ، موضوع بلاگ هم عوض شد![]()
بدينوسيله به اطلاع میرساند ![]()
پستهای قبلی حذف شد ، موضوع بلاگ هم عوض شد![]()

یه مدت به خاطر یه سری اتفاقات خونهٔ خالم اینا بودم
یه روز با دختر خالم نشسته بودیم حرف میزدیم
،رفت دم پنجره و گفت این سگ رو بیا ببین از صبح اینجاست داره با بچه ها بازی میکنه،(اومده بود تو محوطهٔ شهرکی که زندگی میکردن )
منم نزدیک ۴ ماهی بود هاپوی عزیزم رو ندیده بودم
،بدجوری دلتنگ بودم
،رفتم دم پنجره و نزدیک ۱ ساعت نگاش میکردم که حتی با بچههای ،۴،۵ ساله بازی میکرد،کلی داشتم کیف میکردم
که دیدم یه وانت بار اومد چند نفر تفنگ به دست![]()
(وای خدا هیچوقت دلم نمیخود یاد آوری کنم اما الان مجبورم،چراش رو آخر پست میفهمید )![]()
![]()
۲،۳ تا مرد اومدن و نرسیده به پای سگ بیچاره شلیک کردن،نمیدونم چی شد و چجوری رفتم پایین اما بخودم اومدم دیدم گریه کنان دارم دادو هوار میکنم سر اون اقایون
اونا مامور شهرداری بودن و اومده بودن سگ آروم بیچاره رو بکشن !!!!!
هر چی گفتم آقا این هار نیست،این سگ اروم،یک ساعت داره با بچهها بازی میکنه،چرا مثل آدم نمیگیرینش !!! ؟؟؟؟ ۲،۳ نفری با اون سیبیلای کلفتشون به من خندیدن گفتن بگیریم چیکارش کنیم؟؟؟
ما اومدیم بکشیمش !!!!!!!!![]()
و من بودم که مات و مبهوت نگاه میکردم
،خیلی باهاشون بحث کردم اما اونا میگفتن که هرکی به شهرداری بگه فلان جا یه سگ هست مارو میفرستن تا بکشیمشون،کاری هم نداریم هار باشن یا نه، شهرداری که هزینهٔ نگهداری اینارو نداره و ...
دیدم نمیفهمن و سگ بیچاره فقط داره درد میکش و قایم شده، آخر فقط گفتم تو آقای محترم این نونی که از این راه در میاری چه جوری از گلوت میره پایین؟؟ نون خون این حیوونای بی زبون رو میخوری ؟؟؟
این تنها جمله ای بود که اون آقا رو به فکر برد و هیچ چرند دیگه ای نگفت![]()
![]()
من اون روز هیچ کاری نمیتونستم کنم
،اونجا مهمون بودم نمیتونم بیشتر جلوی همسایهاشون بحث کنم، من هیچ کاری نتونستم کنم ![]()
و خودتون آخرش رو میدونید، تا الان که ۳سال گذشته هنوز صدای نالهها و قیافه ی مظلوم اون سگ آزارم میده و دلم رو ریش میکنه![]()
حدود ۱ ماه پیش تو نت میگشتم که ۱ سایت رو دیدم که به اندازه ۱ دنیاا خوشحالم کرد ،نمیدونید چه جوری به جون این آدما دعا میکنم![]()
![]()
لطفا یه سر به این سایت بزنید و اگه حیون هارو دوست دارین به این مرکز کمک کنید،حتی اگه کم باشه بدونید که قطره قطره جمع میشه
من ازون به بد هرجای که میخوام کمک کنم پولش رو جمع میکنم که اومدم ایران به شمار حسابشون بریزم و حتما یه سر به این آدما و حیوونای نازنین بزنم
اگه کاری از دستتون بر میاد دریغ نکنید
پی نوشت : از پذیرفتن نصایح درباری گرسنگی انسانها معذوریم، حتی شما دوست عزیز
بعدا نوشت:::
نگفتم که چقدر عزاب وجدان گرفتم
واسه چيزی که به اون اقاهه گفتم،شايد مجبور بوده که اونجا کار کنه
....
31 فروردین: امروز سی و یکمه. باید برم کرایه های برج ونک رو بگیرم.اگه فکر میکنید اسم برجمو میگم کور خوندید! صبح که داشتم از خونه خارج می شدم یه لگد محکم زدم زیر جفت پای مهسا .بیچاره جیغ زد و پخش زمین شد. خیلی حال کردم. جیگرم خنک شد.روحم آروم شد.مهسا گربه سفید پشمالوی زن چهارممه.
4 اردیبهشت: امروز روز گندیه.باید برم قبرستون.سالگرد آرزو و ژاکلینه.دو تاشون تو یه روز و یه ساعت مردند.با این تفاوت که ژاکلین 3 سال و نیم بعد از آرزو مرد.این دو تا زن های اول و دوم من بودند. 40 میلیون تومن خرج مرگشون شد.نرخ رشوه برای صدورگواهی فوت طبیعی خیلی بالاست!!!مامان ژاکلین هنوزم میگه من دخترشو کشتم.اونم الان توی تیمارستان بستریه.ماهی 2 میلیون دارم میدم که همونجا نگهش دارند!
7 اردیبهشت: امروز آتنا رو با کمربند کبود و سیاه کردم .تقصیر خودش بود.از کله سحر هی بالا و پایین می پرید و خونه رو روی سرش گذاشته بود.اونم واسه چی؟همش به خاطر بیست هزار تومن.خوب ندارم بابا جان! از کجا بیارم ؟ آتنا زن چهارممه.22 سالشه.
14 اردیبهشت: امروز کلاً روز بدی بود. پای اون گربه نکبتی شکسته و محبور شدم شصت هزار تومن بدم واسه دوا درمونش.بدتر از اون ساختمون هفت طبقه ام ریخت.داشتم میکوبیدمش که جاش یه برج بزنم.15 تا کارگر هم توش بودن.همشون توی آوار ساختمون له شدند.باید دیه هم بدم.لعنتی....می گن ساختمان سست بوده.یه نفرو می شناسم که میتونه یه کار هایی واسم بکنه.....می خوام باهاش تماس بگیرم.سر اون قضیه نماینده شدنش کلی بهم مدیونه.باید جبران کنه....
16 اردیبهشت: روزنامه ها دارند شلوغ بازی می کنند سر جریان این ساختمونه.باید بودجه شونو قطع کنم تا بفهمند با کی طرفند! راستی یه قول های مساعدی شنیدم که این قضیه هم مثل قضیه دریاچه ماست مالی شه.....باید یه کم سر کیسه رو شل کنم.....
20 اردیبهشت: امروز باید برم تلویزیون .قرار مصاحبه دارم .به عنوان کار آفرین نمونه. آتنا هنوز بام حرف نمیزنه.مهسا هم دیروز مرد. دامپزشکش میگه به علت سقط جنین و خونریزی داحلی در اثر وارد آمدن ضربه سخت مرده..
21 اردیبهشت: امروز با شقایق آشنا شدم.دوست آتنا بود.اومده بود خونمون. آتنا از وقتی که مهسا مرده افسرده شده. شقایق اومده دلداریش بده. عجب چشمایی داشت این شقایق! خودش فهمید یه خواب هایی واسش دیدم.....
25 اردیبهشت:امروز با شقایق قرار دارم.ساعت 8 شب تو یه رستورانی که صلاح نمی بینم بهتون بگم اسمش چیه..آتنا هنوز بام حرف نمی زنه.....
26 اردیبهشت: 25 سالشه.لیسانس ادبیات داره. شقایق رو می گم .دیشب دیدمش. قراره با هم ازدواج کنیم. فقط یه مشکل داریم که باید حلش کنم:آتنا...
28 اردیبهشت:امروز آتنا بام آشتی کرد. پرید تو بغلم و گفت من بهترین شوهر دنیا هستم. بعدش آرش رو برد حموم. آرش گربه جدیدشه. امروز خریدم واسش...
2 خرداد: رنگم زرده و خسته ام.دیشب نخوابیدم. آتنا مرد..... شوک زده هستم. اینو کارآگاه پلیس در جواب خبرنگارهایی که میخوان بام مصاحبه کنند میگه. بازرس خوبیه...همینجوری پیش بره هفته بعد رییس پلیس میشه! دیشب تلویزیون مصاحبه چند روز پیشم رو پخش کرد و بالاش نوشت زنده! حالا حتی مدیر شبکه هم حاضره قسم بخوره که من دیشب تلویزیون بودم ......کسی به من مشکوک نیست.
10 خرداد: داریم میریم فرودگاه با شقایق. قراره بریم یونان. واسه تجدید روحیه هر دو تامون خوبه. قضیه آتنا خیلی روی ما اثر بدی گذاشه.. مخصوصاً روی من. شقایق کمک میکنه تا روحیه ام رو پیدا کنم.خیلی دختر خوبیه.آدم زرنگیه.اولش سر مرگ آتنا بم شک کرد.اما وقتی سینه ریز الماسیو که واسش خریده بودم دید تصمیم گرفت دیگه بهم شک نکنه!
10 خرداد:توی هواپیماییم. داریم تکون های شدیدی می خوریم.باید برم ببینم چی شده.میرم تو اتاق مهمون دار ها.میگه مشکلی نیست فقط یه چاله هواییه باید برم بشینم سر جام و از سفرم لذت ببرم.چشماش منو گرفت.......
10 خرداد:مردم....هواپیما سقوط کرد.
روز اول بعد از مرگ: سرم گیج میره. نمی دونم کجا هستم .توی یه ارابه بزرگ نشستم.همه مسافرای هواپیما هم هستند.شقایقو نمی بینم.بغل دستیمو نگاه می کنم.یه پیرمرد ریشوی 95 ساله ست.داره ذکر میگه پشت سر هم.هی میگه خدایا توبه.ببخشید.غلط کردم.بش میگم چی شده آقا کسی داره اذیتت میکنه؟ما رو کجا دارند می برن؟ جواب داد:ما مردیم داریم میریم به سمت دوزخ.....
همون روز: نمی دونم دوزخ چیه اما فکر کنم توی کتاب های درسیم یه چیزایی در موردش خوندم.خدا کنه دخترای اونجا خوشکل وخوش هیکل باشند....
دو روز بعد از مرگ: ما رو توی یه دشت بزرگ پیاده کردند.یهو یه صدایی از آسمون اومد که میگفت: مردگان محترم آخر خطه.پیاده بشید.ایستگاه دوزخ.اونایی که لباس سفید تنشونه سمت راست و اونایی که لباس سیاه تنشونه سمت چپ قرار بگیرند. لباس من و اون پیرمرده سیاه بود....
دو ساعت بعد: ما لباس سیاه ها رو بردند یه جای داغ که بهش میگفتن مدل شبیه سازی شده جهنم! تا وقتی که قیامت بشه همین جا می مونیم.همه رییس جمهور ها و بازیگرای هالیوودی و رقاصه ها اونجا بودند.
فرداش: عذاب هامونو مشخص کردند.عذاب من اینه که هر روز از صبح تا ظهر برم کنار دیوار بهشت و آرزو و ژاکلین و آتنا به سمتم پوست پرتقال پرت کنند واز ظهر تا عصر هم باید از دست مهسا فرار کنم تا گازم نگیره و از عصر تا شب هم باید برم توی یه ساختمون وایسم تا روی سرم خراب شه!
چند روز بعدش: قراره یه محموله آدم جدید برسه توی جهنم.شایعه شده مدونا و جنیفر لوپز هم توش هستند.شور عجیبی بر پا شده.به مناسبت ورودشون امروز رو توی جهنم تعطیل کردند.همه دارند به خودشون میرسن وخوش تیپ میکنند.
یک هفته بعد: منو دارن میبرن سیاهچال مخصوص.قراره تا آخر همونجا بمونم.هفته پیش مخ جنیفر لوپز رو زدم.صاحاب جهنم کلی حرصش گرفت.دستور داد منو ببرند ته جهنم...مأموری که داره منو می بره یکی از ندیمه های شیطانه....عجب چشمای خوشگلی داره...فکر کنم فهمیده که واسش یه خیالاتی دارم......!!!
.
ديشب خواب ديدم
با هم رفته بوديم شيراز،با ماشين تو میرفتيم،اما من رانندگی میکردم،
جاده خيلی قشنگ بود
رسيديم شيراز،رفتيم خونه يکی از اشناها،
یه راه سنگی داشت ،خيلی قشنگ بود،شب خوابيديمو صبحه زود من پاشدم پياده برم تو شهر،
واااای بارون میومد،یه بارون خيلی قشنگ
دستمو باز کردم اسمونو نگاه میکردم داد زدم خدا جونم عاشقتم،![]()
بالا که نگاه کردم ديدم خونه ها ازين ناودون قديميها دارن،که رو پشته بوم بود
بد شر شر ابه بارون میريخت پايين،ازين تير چراق برقی قديمیا که چوبی بودا هم داشت،به خودم گفتم اینجا
مل نقآشی میمونه
واااااااااای تآزه نون بربری هم خوردم با پنير تبريز
خيلی خواب خوبی بود،خيلی بهم خوش گذشت،کاش الان اونجا
توی خوابم بودم،زيره همون بارون![]()
پی نوشت۱
من تا الان شيراز نرفتمپی نوشت۲
کسی میدونه تعبير خواب من چی میشه؟![]()
پی نوشت۳
من دلم نون بربری تازه با پنير تبريز میخواد![]()
این چند روز که همش بيکار بودم،اتفاقی نشستمو بلاگ خونی کردم
کلی بلاگ خوندم،بعضی هارو که خوشم اومد حتی ارشيو روهم خوندم
خيلی جالب بود غرق شدن توی زندگيی ديگران،توی زندگی یه مامان حامله،زندگی يه فاهشه
زندگی يه دختره دستفروش،که انقدر احساسات پاک داره،...خلاصه
توی این گشتنا به وبلاگ کسی برخوردم که هميشه دلم میخواست زندگيم مسل اون بود
خوندم اما ديدم نه اونم خوشبخت نيست،اونم خيلی کمبود داره،نمیدونم ما شايد خيلی چيزا داريم
که ممکنه وسه کسی ديگه ارزو باشه اما قدرشو نمیدونيم
مسلن ارزويی که من درام بخدا خيلی چيز عادی هست..خيلی عادی
اما تويی که داری قدرشو نمیدونی
دلم وسه شوهرم لک زده
پيش هم نيستيم اما کادهامونو داديمو یه جشنه کوچيک هم گرفتيم![]()
اما الان خيلي دلمون تنگه واسه هم
بعد از چند وقت اومدم آپ کنم
ورق زندگی برگشت،۱ ورق دیگه...
کامل ورق نخورده اما مهم این که ۱ ورق دیگه از دفتر زندگی من...زخمهای قبل هنوز آزارم میده،هنوز مث کابوس تو ذهنم میاد،اما تمام تلاشم رو میکنم که بهش فکر نکنم...
همیشه تو اتفاقهای بد که واسه آدم میافته به حرفهای دیگران ،دلداری دادن هاشون،به دل خوششون آدم میخنده..اما بعدش که فکر میکنی میبینی شاید راست بگن!!!!
همه بهم میگفتن که شاید قرار بود ۱ اتفاق بدتر واست بیفته....نمیدونم
برام دعا کنید.. دعا کنید که این ورق دفترم خوش خط نوشته شده باشه
دعا کنید روی خوش زندگی خودشو بهم نشون بده
اين همه قصه های قشنگ رديف کردم تو بلاگ
که چی؟؟؟
اخه کجای واقعيت اینجوريه؟؟تو اوج بدبختی و بيچارگی مگه میشه اینجوری فکر کرد؟؟؟
مگه میشه؟؟؟
و خدا گفت تو فرشته ای هستی
.....و رويای تو اینگونه خواهد شد که
......و دنيا را از این دريچه بنگر که
......اخه کدوم اینا درد من رو دوا میکنه؟؟ درد تورو چی؟؟ دوا میکنه؟؟
حتما میگی پس چرا مینيويسی تو بلاگت؟؟
میدونی من به اینا چه جوری نگاه میکنم؟؟
این قصه های قشنگ رويايی...اقلا دودقيقه من رو از فکر بدبختی هام ، دردهام ،گرفتاری هام
...نجات میدن
تو هم شايد بخونی و 2 دقيقه فکرت ازاد شه
راستی،،میشه برام دعا کنی؟؟؟
میخوام فقط ارامش داشته باشم
،مرسی که اومدی اینجا
بازم بیا...
........