تبليغاتX
حمايت از حيوانات


 

 حمايت از حيوانات

 تغيير کاربری

 
 

 

بدينوسيله به اطلاع میرساند

پستهای قبلی حذف شد ، موضوع بلاگ هم عوض شد

 

 

 

  + نوشته شده دردوشنبه 7 بهمن1387  ساعت 12:2  توسط مینا 
 

 

 
 لوئيز زني با لباس‌هاي كهنه و نگاهي اندوهگين بود. روزي وارد خواربار فروشي شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواربار به او بدهد. او گفت: شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و بچه‌هايش گرسنه‌اند. مغازه‌دار با بي‌اعتنايي از او خواست كه بيرون برود. زن گفت: به محض اين‌كه بتوانم پولتان را مي‌آورم. مرد گفت: ‌نسيه نمي‌دهم. مشتري ديگري كه اين گفتگو را شنيد به مغازه‌دار گفت: ببين خانم چه مي‌خواهد، خريدش با من. خواربار فروش با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي‌دهم. ليست خريدت كو؟ ليست را روي ترازو بگذار، به اندازة وزنش هر چه خواستي ببر. لوئيز با خجالت، تكه‌كاغذي از كيفش درآورد و روي آن چيزي نوشت و آن را روي كفة ترازو گذاشت، همه با تعجب ديدند، كفه ترازو پايين رفت، خواربارفروش باورش نشد. مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ترازو كرد. آن ‌قدر جنس گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند. پس از رفتن زن، سريع تكه‌كاغذ را برداشت تا بخواند. كاغذ ليست خريد نبود. دعاي زن بود كه نوشته شده بود: ‌اي خداي عزيز، تو نياز مرا مي‌داني، خودت آن را برآورده كن. فقط اوست كه وزن دعاي پاك و خالص را مي‌داند
  + نوشته شده درپنجشنبه 3 بهمن1387  ساعت 1:10  توسط مینا 
 

 حیوانات

 
 

یه مدت به خاطر یه سری اتفاقات خونهٔ خالم اینا بودم

یه روز با دختر خالم نشسته بودیم حرف میزدیم،رفت دم پنجره و گفت  این سگ رو بیا ببین از صبح اینجاست داره با بچه ها بازی می‌کنه،(اومده بود تو محوطهٔ شهرکی که زندگی‌ میکردن )

منم نزدیک ۴ ماهی‌ بود هاپوی عزیزم رو ندیده بودم ،بدجوری دلتنگ بودم،رفتم دم پنجره و نزدیک ۱ ساعت نگاش می‌کردم که حتی  با بچه‌های ،۴،۵ ساله بازی میکرد،کلی‌ داشتم کیف می‌کردم که دیدم یه وانت بار اومد چند نفر تفنگ به دست

(وای خدا هیچوقت دلم نمیخود یاد آوری کنم اما الان مجبورم،چراش رو آخر پست میفهمید )

۲،۳ تا مرد اومدن و نرسیده به پای سگ بی‌چاره شلیک کردن،نمیدونم چی‌ شد و چجوری رفتم پایین اما بخودم اومدم دیدم گریه کنان دارم دادو هوار می‌کنم سر اون اقایون

اونا مامور شهرداری بودن و اومده بودن سگ آروم بیچاره رو بکشن !!!!!

هر چی‌ گفتم آقا این هار نیست،این سگ اروم،یک ساعت داره با بچه‌ها بازی می‌کنه،چرا مثل آدم نمیگیرینش !!! ؟؟؟؟ ۲،۳ نفری با اون سیبیلای کلفتشون به من خندیدن گفتن بگیریم چیکارش کنیم؟؟؟ ما اومدیم بکشیمش !!!!!!!!

 و من بودم که مات و مبهوت نگاه می‌کردم ،خیلی‌ باهاشون بحث کردم اما اونا میگفتن که هرکی‌ به شهرداری بگه فلان جا یه سگ هست مارو میفرستن تا بکشیمشون،کاری هم نداریم هار باشن یا نه، شهرداری که هزینهٔ نگهداری اینارو نداره و ...

دیدم نمی‌فهمن و سگ بی‌چاره فقط داره درد میکش و قایم شده، آخر فقط گفتم تو آقای محترم این نونی که از این راه در میاری چه جوری از گلوت میره پایین؟؟ نون خون این حیوونای بی‌ زبون رو می‌خوری ؟؟؟

این تنها جمله ای بود که اون آقا رو به فکر برد و هیچ چرند دیگه ای نگفت

من اون روز هیچ کاری نمیتونستم کنم،اونجا مهمون بودم نمیتونم بیشتر جلوی همسایهاشون بحث کنم، من هیچ کاری نتونستم کنم و خودتون آخرش رو میدونید، تا الان که ۳سال گذشته هنوز صدای ناله‌ها و قیافه ی مظلوم اون سگ آزارم میده و دلم رو ریش می‌کنه

حدود ۱ ماه پیش تو نت میگشتم که ۱ سایت رو دیدم که به اندازه ۱ دنیاا خوشحالم کرد ،نمیدونید چه جوری به جون این آدما دعا می‌کنم

لطفا یه سر به این سایت بزنید و اگه حیون هارو دوست دارین به این مرکز کمک کنید،حتی اگه کم باشه بدونید که قطره قطره جمع می‌شه

من ازون به بد هرجای که میخوام کمک کنم پولش رو جمع می‌کنم که اومدم ایران به شمار حسابشون بریزم و حتما یه سر به این آدما و حیوونای نازنین بزنم

اگه کاری از دستتون بر میاد دریغ نکنید

 

پی نوشت : از پذیرفتن نصایح درباری گرسنگی انسان‌ها معذوریم، حتی شما دوست عزیز

 

کانون دوستداران حيوانات، وفا

 

بعدا نوشت:::

نگفتم که چقدر عزاب وجدان گرفتم واسه چيزی که به اون اقاهه گفتم،شايد مجبور بوده که اونجا کار کنه

 

 

....

  + نوشته شده دردوشنبه 23 دی1387  ساعت 23:50  توسط مینا 
 

 بخش هایی از نامه خودمونی اما جدی ابراهیم به خاتمي

 
 رفيق جان! محمد طلا! سيد خندان! جون حاجي دودره
مون نکن. بذار بعد از چهار سال تشنگي و مکافات
يه ‏آب خوش از گلومون بره پايين. مگه ما چه
کرديم که نباس دو روز خوش تو اين دنيا ببينيم؟
سيد! اينها که مي ‏گن توي دوره خاتمي هيچ
اتفاقي نيفتاد زر مي زنن قورمه سبزي، از اوني
که دو روز زندان رفت و شد پابلو ‏پيکاسو تا
اوني که وقتي زندون رفت عشقش خاتمي بود و وقتي
از زندون بيرون اومد جواب سلام نلسون ‏ماندلا
رو هم نمي داد.
و
اوني که چهار سال ختم " صد
روز با خاتمي" گرفته بود و حالا سر ختم
خاتمي هم ‏ممکنه سروکله اش پيدا نشه. ‏
حاجي! ما اگه هموني که داشتيم رو بخوايم باهاس
دم کي رو ببينيم؟ گفتي اقتصاد حالي ام نيست،
ولي اومدي ‏و رفتي و نه برقي قطع شد و نه گوجه
فرنگي شد چراغ خطر اقتصادي و نه مملکت شد
آشغالدوني واردات ‏موز و خيار و سيب زميني.
بابا! تو خودت حالي ات نيست، تو اقتصاد بلدي،
دليل اش هم همون کاري که ‏کردي. گفتي که
شرمنده اي که نتونستي آزادي بدي، ما هم زديم
تو سرت که بي عرضه اي. اما اين حاج ‏محمود
بلايي سر مملکت آورد که تو که زماني
به
نظر
بعضي از بروبکس مانع اصلي آزادي توي کشور
‏بودي الآن شدي آرزوي همه ملت. نه که تو عوض
شده باشي، نه، ولي تازه ملت فهميدن يه
رئيس جمهور بي ‏عرضه يعني چي؟ تازه فهميدن
روزنومه نداشتن يعني چي! تازه فهميدن چهار تا
قطعنامه توي دو سال يعني ‏چي! تازه فهميدن بي
احترامي در تمام جهان يعني چي؟ تازه دارن مي
فهمن آرامش و آزادي يعني چي. بابا! ‏درسته
چهار تا مثل من و فلوني و فلوني چهار تا پس
گردني خورديم و رب و رب مون رو ياد کرديم، ولي
‏حداقل چهار تا دختر همسايه و پسر همسايه مون
تونستن مثل آدم دست همديگه رو بگيرن و
توي
خيابون
راه ‏برن. حداقل اين بود که کسي جرات
نمي کرد چهار تا وب سايت درپيتي رو فيلتر کنه و
دست بذاره روي چشم ‏ملت که نبين و گوششو بگيره
که نشنو. حداقل اين بود
که سالي هزار تا کتاب چاپ مي کرديم بدون
اينکه يک ‏سال منتظر بمونيم تا اجازه کتابي
که سه ماه صرف نوشتن اش شده بگيريم. حداقل اين
بود که چهار تا آدم ‏باحال اگه مي خواستن برن
مهموني اجنه و عزرائيل بالاي سرشون ظاهر نمي
شد. حداقل اين بود که اگر مي ‏رفتي دفتر معاون
دانشگاه که نمره تو درست کني ترتيب تو نمي داد
و تازه بعدش به زور عقدت نمي کرد. ‏حداقل اين
بود که
هفته اي يک ترور
نبود و سر يکي رو نمي
بريدن..... بابا اينها که حداقل نيست، من مي
‏خوام برگردم به همون حداقل انساني.‏
ببين، محمد جان! قربون اون عباي سفيدت برم! به
حرف اين بچه گاگولايي که وقتي مي خوان سراغ
تاريخ ‏مي رن سه هزار سال قبل و وقتي مي رن
سراغ جغرافيا مي رن پنج هزار کيلومتر اون ور
تر گوش نکن. ما ‏که مي دونيم ايروني هستيم و
همسايه عراق و افغانستان و ترکيه و پاکستان
هستيم و مطمئنيم که ايران همجوار ‏سوئيس و
اتريش نيست، از طرفي مي دونيم که اگر بخواهيم
گذشته رو ببينيم ديگه فوقش مي ريم زمان
‏هاشمي، نه، مي ريم زمان
هويدا، خيلي
که
بخواهيم زور بزنيم مي ريم زمان مصدق، ورنمي
داريم زرتي بريم ‏سراغ جمشيد و داريوش و
خشايارشاه. ما مي دونيم واقعيت چيه، اگه
هم ده سال پيش الدرم بلدرم مي کرديم و ‏مي
خواستيم تو بشي رهبر اپوزيسيون، من يکي که غلط
کردم، گه خوردم. بقيه خودشون مي دونن رژيم
‏غذايي شون چيه، من مي خوام تو بشي رئيس
جمهور. يه رئيس جمهور که چهار تا وزير با سابقه
بگذاره براي ‏گردوندن مملکت، يه رئيس جمهور
که هر چهار سال يک سال يا حداکثر دو بار بره
نيويورک، سالي هم دو ‏بار بره فرنگ، بقيه
وقتش رو هم به اداره مملکت بگذرونه. ما رئيس
جمهوري نمي

خوايم که دنيا رو مديريت ‏کنه ولي
توي کشورش همه همديگه رو بخورن، بيا! اين يکي
اومد راه بره، چنان ضايع کرد که تا پونزده سال
‏باهاس سيفون بکشي و عطر و
گلاب بزني که بوي رئيس جمهور از شامه ملت حذف
بشه. چه جوري بهت ‏بگم، ما يه رئيس جمهور مي
خوايم که برق مون قطع نشه، فيلتر نشيم،
روزنامه داشته باشيم، احترام داشته ‏باشيم،
روزي که مي آد قيمت خونه اگه صد ميليون هست،
بعد از چهار سال مثلا بشه صد و بيست ميليون نه
‏دويست و پنجاه ميليون. ‏
خاتمي جونم! عزيز دلم! چه جوري بهت بايد قول
بديم که بچه هاي خوبي هستيم و بخدا بهت کمک

مي
کنيم که ‏مملکت رو اداره کني، بهت کمک مي کنيم
و بيخودي هم هر روز تند نمي ريم که اذيتت کنيم.
همراه ات هستيم ‏و دل مون لک زده که مثل آدم
زندگي کنيم. ما از بي احترامي خسته شديم. ما از
اينکه هر روز بشنويم يکي ‏ديگه از بهترين بچه
هاي اين مملکت رفت فرنگ و ديگه نمي آد خسته
شديم. ما از اينکه هر روز دروغ ‏بشنويم خسته
شديم، ما از اينکه هر روز ببينيم يک وزير بي
عرضه مي ره کنار يکي بي عرضه تر مي آد ‏جاش
خسته شديم. ما از اينکه قيمت ها مثل موشک مي ره
بالا و در عوض موشک
ها سقوط مي کنه خسته ‏شديم. ما از خالي بندي
ها خسته شديم.
ببين!
چرا نمي فهمي!؟ چرا نمي
توني بدبختي ما رو درک کني! ما از ‏اين وضع
خسته شديم.. بايد چي کار کنيم؟ بايد همه جاي
شهر اسمتو بنويسيم روي در و ديوار؟ بايد ملت
عکس ‏خاتمي رو بزنن روي ماشين و لباس شون و هر
جا دست شون مي رسه تا بفهمي؟ بايد هر جا
سخنراني مي شه ‏جمع بشن و شعار بدن که بيايي؟
چي کار کنيم؟ جون حاجي بگو چه کنيم؟ آخه رفيق
جان! يه نيگاه به تقويمت ‏بنداز و ببين روزها
همين جوري داره مي گذره و هر چه مي گذره
آقاتيزه دندون هاش رو براي قاپيدن يک ‏دوره
ديگه رياست جمهوري تيز مي کنه.‏
ببين حاجي! دارم جدي مي گم! تو شدي
عين
دخترعمو
خوشگله که مي خواهيم نامزدمون بشي، نشستي
واسه ‏خودت لب جوب، يه گل مريم هم گرفتي دستت
و پرشو مي کني و هي مي گي مي شه نمي شه، مي شه
نمي ‏شه، مي شه نمي شه، بابا اگه مي شه، بگو ما
هم بريم تهيه و تدارک، شايد بابات رضايت داد،
حضرت عباسي ‏اگه رضايت ندي ممکنه يکي بره زن
فرنگي بگيره، يکي هم بگه دلمو به همين مهوش
خانوم خوش مي کنم، ‏بالاخره وقتي برق قطع
باشه آدم روي نحس اش رو نمي بينه. ولي آخه اين
يارو هم ددري يه، هم بد اداست، ‏هم دائم خونه
باباست، هم مي ره ديدن غريبون. تو رضايت بده،
ما هم اين ور قضيه حواس
مون
هست، اگه
‏کسي خواست مراسم رو به هم بزنه
و تحريم کنه و پشت سر رفيق مون حرف بزنه، نه
ديگه دوست و رفيق ‏سرمون مي شه، نه ديگه
حاضريم کوتاه بياييم. نه که رفيق باز نيستيم،
ولي رفيق اصلي ما مملکته و عشق ‏اصلي مون
کشوري که هر روز داره توي لجن و کثافت ديوانگي
و بي عقلي فرو مي ره. ‏
من نمي دونم، شايد هم دلت با ما نيست، شايد مي
ترسي دوباره بگي آره، نه ماه به شکم بکشي آخرش
هم يه ‏بچه ناقص الخلقه به دنيا بياد که نه
قيافه اش به ملت ما شبيهه نه به دولت تو، اگه
مي خواي بگي نه، جون ‏مادرت همين فردا بگو نه،
ولي دست ما رو تو پوست گردو
نذار. اگه
نمي خواي
خودت بياي، حالا که همه ‏قبولت دارن، هر چي
آدم گنده است جمع کن، برين بشينين توي يک خونه
اي، دو روز حرف بزنين، آخر کار ‏يکي رو انتخاب
کنين که همه مون پاش وايستيم و از شر اين زن
بابا راحت بشيم. اگه اين کار رو بکني، هم ‏عقل
کردين، هم ملت مي آن پشت سرتون، گيريم که چهار
تا دله ديوونه
نيان، بقول شيرازي ها باکي نيست. ‏منتهي هر
کاري مي کني زودتر، بابا لايت! بابا يواش

 

  + نوشته شده دردوشنبه 16 دی1387  ساعت 0:47  توسط مینا 
 

 خاطرات يک ...

 
 

 

31 فروردین: امروز سی و یکمه. باید برم کرایه های برج ونک رو بگیرم.اگه فکر میکنید اسم برجمو میگم کور خوندید! صبح که داشتم از خونه خارج می شدم یه لگد محکم زدم زیر جفت پای مهسا .بیچاره جیغ زد و پخش زمین شد. خیلی حال کردم. جیگرم خنک شد.روحم آروم شد.مهسا گربه سفید پشمالوی زن چهارممه.

 

 

4 اردیبهشت: امروز روز گندیه.باید برم قبرستون.سالگرد آرزو و ژاکلینه.دو تاشون تو یه روز و یه ساعت مردند.با این تفاوت که ژاکلین 3 سال و نیم بعد از آرزو مرد.این دو تا زن های اول و دوم من بودند. 40 میلیون تومن خرج مرگشون شد.نرخ رشوه برای صدورگواهی فوت طبیعی خیلی بالاست!!!مامان ژاکلین هنوزم میگه من دخترشو کشتم.اونم الان توی تیمارستان بستریه.ماهی 2 میلیون دارم میدم که همونجا نگهش دارند!

 

 

7 اردیبهشت: امروز آتنا رو با کمربند کبود و سیاه کردم .تقصیر خودش بود.از کله سحر هی بالا و پایین می پرید و خونه رو  روی سرش گذاشته بود.اونم واسه چی؟همش به خاطر بیست هزار تومن.خوب ندارم بابا جان! از کجا بیارم ؟ آتنا زن چهارممه.22 سالشه.

 

 

14 اردیبهشت: امروز کلاً روز بدی بود. پای اون گربه نکبتی شکسته و محبور شدم شصت هزار تومن بدم واسه دوا درمونش.بدتر از اون ساختمون هفت طبقه ام ریخت.داشتم میکوبیدمش که جاش یه برج بزنم.15 تا کارگر هم توش بودن.همشون توی آوار ساختمون له شدند.باید دیه هم بدم.لعنتی....می گن ساختمان سست بوده.یه نفرو می شناسم که میتونه یه کار هایی واسم بکنه.....می خوام باهاش تماس بگیرم.سر اون قضیه نماینده شدنش کلی بهم مدیونه.باید جبران کنه....

 

 

16 اردیبهشت: روزنامه ها دارند شلوغ بازی می کنند سر جریان این ساختمونه.باید بودجه شونو قطع کنم تا بفهمند با کی طرفند! راستی یه قول های مساعدی شنیدم که این قضیه هم مثل قضیه دریاچه ماست مالی شه.....باید یه کم سر کیسه رو شل کنم.....

 

 

20 اردیبهشت: امروز باید برم تلویزیون .قرار مصاحبه دارم .به عنوان کار آفرین نمونه. آتنا هنوز بام حرف نمیزنه.مهسا هم دیروز مرد. دامپزشکش میگه به علت سقط جنین و خونریزی داحلی در اثر وارد آمدن ضربه سخت مرده..

 

 

21 اردیبهشت: امروز با شقایق آشنا شدم.دوست آتنا بود.اومده بود خونمون. آتنا از وقتی که مهسا مرده افسرده شده. شقایق اومده دلداریش بده. عجب چشمایی داشت این شقایق! خودش فهمید یه خواب هایی واسش دیدم.....

 

 

25 اردیبهشت:امروز با شقایق قرار دارم.ساعت  8 شب تو یه رستورانی که صلاح نمی بینم بهتون بگم اسمش چیه..آتنا هنوز بام حرف نمی زنه.....

 

 

26 اردیبهشت: 25 سالشه.لیسانس ادبیات داره. شقایق رو می گم .دیشب دیدمش. قراره با هم ازدواج کنیم. فقط یه مشکل داریم که باید حلش کنم:آتنا...

 

 

28 اردیبهشت:امروز آتنا بام آشتی کرد. پرید تو بغلم و گفت من بهترین شوهر دنیا هستم. بعدش آرش رو برد حموم. آرش گربه جدیدشه. امروز خریدم واسش...

 

 

2 خرداد: رنگم زرده و خسته ام.دیشب نخوابیدم. آتنا مرد..... شوک زده هستم. اینو کارآگاه پلیس در جواب خبرنگارهایی که میخوان  بام مصاحبه کنند میگه. بازرس خوبیه...همینجوری پیش بره هفته بعد رییس پلیس میشه! دیشب تلویزیون مصاحبه چند روز پیشم رو پخش کرد و بالاش نوشت زنده! حالا حتی مدیر شبکه هم حاضره قسم بخوره که من دیشب تلویزیون بودم ......کسی به من مشکوک نیست.

 

 

10 خرداد: داریم میریم فرودگاه با شقایق. قراره بریم یونان. واسه تجدید روحیه هر دو تامون خوبه. قضیه آتنا خیلی روی ما اثر بدی گذاشه.. مخصوصاً روی من. شقایق کمک میکنه تا روحیه ام رو پیدا کنم.خیلی دختر خوبیه.آدم زرنگیه.اولش سر مرگ آتنا بم شک کرد.اما وقتی سینه ریز الماسیو که واسش خریده بودم دید تصمیم گرفت دیگه بهم شک نکنه!

 

 

10 خرداد:توی هواپیماییم. داریم تکون های شدیدی می خوریم.باید برم ببینم چی شده.میرم تو اتاق مهمون دار ها.میگه مشکلی نیست  فقط یه چاله هواییه باید برم بشینم سر جام و از سفرم لذت ببرم.چشماش منو گرفت.......

 

 

10 خرداد:مردم....هواپیما سقوط کرد.

 

 

روز اول بعد از مرگ: سرم گیج میره. نمی دونم کجا هستم .توی یه ارابه بزرگ نشستم.همه مسافرای هواپیما هم هستند.شقایقو نمی بینم.بغل دستیمو نگاه می کنم.یه پیرمرد ریشوی 95 ساله ست.داره ذکر میگه پشت سر هم.هی میگه خدایا توبه.ببخشید.غلط کردم.بش میگم چی شده آقا کسی داره اذیتت میکنه؟ما رو کجا دارند می برن؟ جواب داد:ما مردیم داریم میریم به سمت دوزخ.....

 

 

همون روز: نمی دونم دوزخ چیه اما فکر کنم توی کتاب های درسیم یه چیزایی در موردش خوندم.خدا کنه دخترای اونجا خوشکل وخوش هیکل باشند....

 

 

 

دو روز بعد از مرگ: ما رو توی یه دشت بزرگ پیاده کردند.یهو یه صدایی از آسمون اومد که میگفت: مردگان محترم آخر خطه.پیاده بشید.ایستگاه دوزخ.اونایی که لباس سفید تنشونه سمت راست و اونایی که لباس سیاه تنشونه سمت چپ قرار بگیرند.  لباس من و اون پیرمرده سیاه بود....

 

 

دو  ساعت بعد: ما لباس سیاه ها رو بردند یه جای داغ که بهش میگفتن مدل شبیه سازی شده جهنم! تا وقتی که قیامت بشه همین جا می مونیم.همه رییس جمهور  ها و بازیگرای هالیوودی و رقاصه ها  اونجا بودند.

 

فرداش: عذاب هامونو مشخص کردند.عذاب من اینه که هر روز از صبح تا ظهر برم کنار دیوار بهشت و آرزو و ژاکلین و آتنا به سمتم پوست پرتقال پرت کنند واز ظهر تا عصر هم  باید از دست مهسا فرار کنم تا گازم نگیره و از عصر تا شب هم باید برم توی یه  ساختمون وایسم تا روی سرم خراب شه!

 

 

چند روز بعدش: قراره یه محموله آدم جدید برسه توی جهنم.شایعه شده مدونا و جنیفر لوپز هم توش هستند.شور عجیبی بر پا شده.به مناسبت ورودشون امروز رو توی جهنم تعطیل کردند.همه دارند به خودشون میرسن وخوش تیپ میکنند.

 

 

یک هفته بعد: منو دارن میبرن سیاهچال مخصوص.قراره تا آخر  همونجا بمونم.هفته پیش مخ جنیفر لوپز رو زدم.صاحاب جهنم کلی حرصش گرفت.دستور داد منو ببرند ته جهنم...مأموری که داره منو می بره یکی از ندیمه های شیطانه....عجب چشمای خوشگلی داره...فکر کنم فهمیده که واسش یه خیالاتی دارم......!!!

 

 

.

  + نوشته شده دریکشنبه 15 دی1387  ساعت 0:43  توسط مینا 
 

 رويا

 
 

ديشب خواب ديدم با هم رفته بوديم شيراز،با ماشين تو میرفتيم،اما من رانندگی میکردم،

جاده خيلی قشنگ بود

رسيديم شيراز،رفتيم خونه يکی از اشناها،

یه راه سنگی داشت ،خيلی قشنگ بود،شب خوابيديمو صبحه زود من پاشدم پياده برم تو شهر،

واااای بارون میومد،یه بارون خيلی قشنگ

دستمو باز کردم اسمونو نگاه میکردم داد زدم خدا جونم عاشقتم،

بالا که نگاه کردم ديدم خونه ها ازين ناودون قديميها دارن،که رو پشته بوم بود

بد شر شر ابه بارون میريخت پايين،ازين تير چراق برقی قديمیا که چوبی بودا هم داشت،به خودم گفتم اینجا

مل نقآشی میمونه

واااااااااای تآزه نون بربری هم خوردم با پنير تبريز

 

خيلی خواب خوبی بود،خيلی بهم خوش گذشت،کاش الان اونجا

توی خوابم بودم،زيره همون بارون

 

پی نوشت۱

من تا الان شيراز نرفتم

پی نوشت۲

کسی میدونه تعبير خواب من چی میشه؟

پی نوشت۳

من دلم نون بربری تازه با پنير تبريز میخواد

 

 

 

  + نوشته شده دریکشنبه 8 دی1387  ساعت 13:23  توسط مینا 
 

 ♥♥ اولين سالگرد عقدمون ♥♥

 
 

این چند روز که همش بيکار بودم،اتفاقی نشستمو بلاگ خونی کردم

کلی بلاگ خوندم،بعضی هارو که خوشم اومد حتی ارشيو روهم خوندم

خيلی جالب بود غرق شدن توی زندگيی ديگران،توی زندگی یه مامان حامله،زندگی يه فاهشه

زندگی يه دختره دستفروش،که انقدر احساسات پاک داره،...خلاصه

توی این گشتنا به وبلاگ کسی برخوردم که هميشه دلم میخواست زندگيم مسل اون بود

خوندم اما ديدم نه اونم خوشبخت نيست،اونم خيلی کمبود داره،نمیدونم ما شايد خيلی چيزا داريم

که ممکنه وسه کسی ديگه ارزو باشه اما قدرشو نمیدونيم

مسلن ارزويی که من درام بخدا خيلی چيز عادی هست..خيلی عادی

اما تويی که داری قدرشو نمیدونی

 

پی نوشت: دلم وسه شوهرم لک زده

امروز اولين سالگردمونه

پيش هم نيستيم اما کادهامونو داديمو یه جشنه کوچيک هم گرفتيم

اما الان خيلي دلمون تنگه واسه هم

 

 

  + نوشته شده درجمعه 6 دی1387  ساعت 15:25  توسط مینا 
 

 

 
 

بعد از چند وقت اومدم آپ کنم

ورق زندگی‌ برگشت،۱ ورق دیگه...

کامل ورق نخورده اما مهم این که ۱ ورق دیگه از دفتر زندگی‌ من...زخم‌های قبل هنوز آزارم میده،هنوز مث کابوس تو ذهنم میاد،اما تمام تلاشم رو می‌کنم که بهش فکر نکنم...

همیشه تو اتفاق‌های بد که واسه آدم میافته به حرف‌های دیگران ،دلداری دادن هاشون،به دل خوششون آدم میخنده..اما بعدش که فکر میکنی‌ میبینی‌ شاید راست بگن!!!!

همه بهم میگفتن که شاید قرار بود ۱ اتفاق بدتر واست بیفته....نمیدونم

برام دعا کنید.. دعا کنید که این ورق دفترم خوش خط نوشته شده باشه

دعا کنید روی خوش زندگی‌ خودشو بهم نشون بده

  + نوشته شده دردوشنبه 2 دی1387  ساعت 22:54  توسط مینا 
 

 ؟؟؟

 
 

اين همه قصه های قشنگ رديف کردم تو بلاگ

که چی؟؟؟

اخه کجای واقعيت اینجوريه؟؟تو اوج بدبختی و بيچارگی مگه میشه اینجوری فکر کرد؟؟؟

مگه میشه؟؟؟

و خدا گفت تو فرشته ای هستی.....

و رويای تو اینگونه خواهد شد که ......

و دنيا را از این دريچه بنگر که......

اخه کدوم اینا درد من رو دوا میکنه؟؟ درد تورو چی؟؟ دوا میکنه؟؟

 

حتما میگی پس چرا مینيويسی تو بلاگت؟؟

میدونی من به اینا چه جوری نگاه میکنم؟؟

این قصه های قشنگ رويايی...اقلا دودقيقه من رو از فکر بدبختی هام ، دردهام ،گرفتاری هام...

نجات میدن

تو هم شايد بخونی و 2 دقيقه فکرت ازاد شه

راستی،،میشه برام دعا کنی؟؟؟

میخوام فقط ارامش داشته باشم

،مرسی که اومدی اینجا

بازم بیا...

 

 

 

 

........

  + نوشته شده درچهارشنبه 29 آبان1387  ساعت 22:12  توسط مینا 
 

 

 
 جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : ' وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه.'
جنی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.
وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :
- جینی ! تو منو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، اشکالی نداره.
پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : 'شب بخیر کوچولوی من.'
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:
- جینی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی.'
چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.
جینی گفت : ' پدر ، بیا اینجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!
خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده
  + نوشته شده درچهارشنبه 29 آبان1387  ساعت 21:54  توسط مینا